|
دلم برای ماهی ها می سوزد که نمی توانند در دوران کودکی خاک بازی کنند(پرویز شاپور)
|
شماره یک
باز غافلگیر شد تا آمدم شلیک کرد
بست چشمان ترش را روی غم شلیک کرد
آخر انگاری که گرگی دیده باشدبی دلیل
هرچه با فریاد می گفتم منم شلیک کرد
من همانم که تفنگم را به رود انداختی
من همانم من ولی او دم به دم شلیک کرد
ریخت از مازندران تاخانه ی ما رد خون
او می آمد پشت سر با هر قدم شلیک کرد
دید افتادم لبانش را به لبهایم گذاشت
آخرین تیری که با خود داشت هم شلیک کرد.
بابا بزرگ
بابا بزرگ قصه بگو، قصه های تو
گلدان شعرهای مرا آب می دهد
حرفی بزن که روشنی حرفهای تو
طفل لجوج شعر مراتاب می دهد
یادش بخیر باد که گنجشکهای شاد
از خلسه ی نگاه تو سرشار می شدند
انگورهای باغچه از شوق چیدنت
سرشار از حماسه ی دیدار می شدند
از راه دور صبح که خورشید می رسید
پُر می شد از صدای سماور اتاقتان
یک استکان برای تو پُر می شد از غزل
پُر می شد از سخاوت مادر اتاقتان
یک تکیه گاه بود همیشه برای تو
مادربزرگ ،آه،زمانی که زنده بود
هر چند در دلش غم نان بود و زندگی
در قاب چهره اش گل زیبای خنده بود
حالا ولی اتاق پُر از عطر خند ه ها
خالی ست از صدای تو و خنده های تو
در گوشه گوشه ی دل این خانه ی بزرگ
خالی ست جای مادر و خالیست جای تو
مرضیه فریدی مجیدی
دلت پرنده شد و دور آسمان چرخید
و بعد پشت سرش،در سرم جهان چرخید
چقدر زود ورق خورد عمر تقویم و
به سمت ساعت حالای تو زمان چرخید
و چشمهای تو حتی کدام تابستان
برای دیدن من،بین این و آن چرخید؟
چه چیز فاصله بین من و رسیدن بود؟
فلش کشیده شد و بعد سمت نان چرخید
وگیج رفت سر هر دوتایمان ،بعدش
اتاق با همه چیزش به دورمان چرخید
مرا ببخش نباید دروغ می گفتم
قبول کن که به میلت نمی توان چرخید
مرضيه فريدي مجيدي
و با تو می شود از چشم آفتاب گذشت
اگر چه از سر من ذره ذره آب گذشت
شبی که پنجره ها ماه را تکان دادند
حکیم پیر نشابور از شراب گذشت
هزارو یک شب از این قصه رفت و می بینم
که کارو بار من از ورطه ی سراب گذشت
کنار عکس پدر عکس من،چه منظره ای
سوا ر پیر غمین از ده خراب گذشت
جهان شبیه گذرگاه بود و از این روی
ابوسعید ابوالخیر با شتاب گذشت
((وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم))
که بازشب شدو دیوانه ای زخواب گذشت
--------------------------
حتی اگر آن قد و قامت را بپوشانی
دیگر نباید تا ته خط را بپوشانی
بردار این کبریت این تقویم ...اما نه
آخر چرا باید حقیقت را بپوشانی
گاهی برای حرف یک دیوانه لازم نیست
از روز خلقت تا قیامت را بپوشانی
تو یک مسیری در دل این برفها با من
یعنی نباید رد پایت را بپوشانی
از شاه عباس دلم تا اصفهان تو
سخت است این راه سعادت را بپوشانی
می سوزد آخر خرمن شعرت اگر روزی
این داستان پر حرارت را بپوشانی
دنیا تمامش غیر معمولی ست می بینی
ای عشق باید حرف عادت را بپوشانی............................................
این چشمه خواهد یافت روزی رود جاری را
در آب می ریزد پس از آن بی قراری را
کم کم تصرف می کند امواج گیسویت
از شهر من تا کوچه های رشت و ساری را
پس می نویسم درد را بردار و امضا کن
تا من بیاموزم پس از این سربه داری را
من تا به کی چشمم به سمت آسمان باشد
ای کاش می شد می فرستادی سواری را
حتی حسین منزوی هم آخرش فهمید
دیگر نخواهد یافت غیر از تو نگاری را
پائیز تا قلب جهان رفته ست و فوج برگ
پوشانده قبر آیت اللهِ بهاری را
از مرگ می ترسم ولی این عشق می گوید
باید شبی پس داد آخر یادگاری را
ما مثل فرشته های آبی مشهور به شر و بچه ی بد
با کیف و کلاه و شال گردن رفتیم امام زاده احمد
تو لرز گرفته بودی و من راحت که به مدرسه نرفتیم
اصلا به من و تو چه که آن مرد با اسب نرفته باز آمد
آنروز درست تا خود شب با هم به ضریح فکر کردیم
بعدش تو به من ومن به اینکه افسانه به مادرم نگویید
رفتیم به خانه باز تنبیه هی مشق دوباره مشق هی مشق
حالا که نگاه می کنم نه انگار گذشته بود از حد
ما بچه کلاس اولیها ما بچه کلاس اولیها
دیگر به زیارتی نرفتیم اینبار امامزاده آمد
کیف نو٬مداد وپاک کن٬همکلاسی ها ٬دبستان کربلای راوند٬درختهای بلند کاج٬لباسای نو٬مداد رنگی دوازده رنگ٬میز و نیمکتهای خط خطی٬باغ های انار٬سر و صدای مدرسه٬دو کاج٬آقا معلم٬ذوق به خونه برگشتن٬دیدن کارتونهای تلویزیون٬وزیدن باد خنک پاییزی٬لمس تنهایی مادر٬حس برگشتن پدر از سر کار٬نمایش فیلم با آپارات توی نمازخونه٬.....یاد روزهای کودکی به خیر.
روزگار غریبیست نازنین.